تبليغاتX
شب برفی
 

حرف گفتنی

بابا تو رو چه به نوشتن و حرف دل زدن...بابا اگه می خوای طرفدارای وبلاگت زیاد بشه باید حتما بری نظر بذاری توی comment boxشون نه این که اینهو بی ...استغفرا...!فقط مطالبشون رو بریزی رو flashو بعد سر وقت بخونی ..بی خیال این فضا یه boxمجازی و خصوصی پس بازم ادامه می دم برا روی کم کنی هم که شده .

Wellدارم لغت زبان هایی که توی تابستون یاد گرفتمو به رختون می کشم دلتون بسوزه حدودا four hundredلغت یاد گرفتم و review کردم دلتون سوخت اشکال نداره بذار یه کم الکی دلداریتون بدم... تو هم می تونی کاری نداره خواستن توانستن است.ok understand

خوب از این حرفا گذشته finallyتوی خونمون یکی از سه دختر راضی شد در کنار درس مزدوج بشه و ...بگذریم از روزای اول که ابجی بیچاره حسابی سر در گم و قاطی بود و اصلا نمیتونست تصور یه روز دوری از خونمون رو داشته باشه و با adviceهای من حقیر که اگه تو بیل بلدی بزنی باغ خودتو بیل بزن همیشه برام صدق کرده جواب بله را داد و ما هم براش توی مراسمش سنگ تموم گذاشتیم...ohچه قدر طولانی شد...راستی اینم


اضافه کنم که ابجی خانوم ما در کنار همسر مهربانش (الکی)و صبورش(الکی)موفق به قبولی در مقطع کارشناسی شد و کم کم باید اماده رفتن به universityجدید باشه و در عین حال اماده برای عروسی.wellرسیدیم به حرف اصلی توی این تعطیلات یه چند روزی حسابی درگیرودار خرید و انتخاب نمیدونم چی بهش بگم جهیزیه بودیم نا گفته نموند که تا الان هیچی نتونستم بخرم چون با سلیقه ام در نمی اد .و در کل این تابستون یه جورایی متفاوت بود نسبت به قبل.بازم مثل همیشه ولو بودم روی کتاب زبانام و همینجوری (عشقی)برا خودم با هاشون حال می کردم.که نتیجه اش هم شده این لغت های سخت و پیچیده/ببخشید پیچیده نه
complicate.امسال دیگه رو قولم ایستادم و هر روز روزی دو ساعت غروب ها میرفتم parkو حسابی ورزش می کردم .که دو هم شاملش می شد خیلی خوب بود عالی بود به قول ورزشکارا نشاط اور بودو از این جور حرف ها.از قلم نیفته دو روز در هفته volleyballمیرفتم که ای بد نبود..ولی میدونم وقتی سال دیگه این موقع روزامو تو کتابخونه بگذرونم حسرت این بلچگی هامو میخورم.

راستی یادم رفت بگم اقایان محترم و ارجمند please increase yourجنبه !بابا ما دخترای بیچاره حتی یه پارک راحت نمیتونیم بریم از دست شما .ببخشیدا منظورم همه نبود.


چه قدر حرف!oh my god

اینم بگم اخریش که نه یکی مونده به اخریشه !دلم برای دانشگاه و بچه با حالاش لک میزنه.

At the endعذر خواهی از این که پست مربوط به دروغگویی رو نذاشتم.متن ویرایش نشده است.

 


 

نوشته شده توسط زهره شهرابی در ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


دورویی

الف: دورو

 double-dealingدورویی

ب:دروغگو telling lies

امروز نوبت دورویی

شیر یا خط؟این ور سکه یا نه اون ورسکه؟خوب یا بد ؟زشت یا زیبا؟تو کدومارو میخوای ؟تا حالا شده با خودت فکر کنی تو کدوم یکی از این خصوصیات رو داری؟نه بذار اینجوری بگم دوست داشتی ازفرق سرت تا زیر چونت با یه خط فرضی از هم دیگه جدا می شد و دو مدل صورت داشتی ؟یه چشم سبز ,درشت و دیگری مشکی پر کلاغی, ریز؟یکی از مدل ها گونه دار و اون یکی بی گونه ؟بد نیستا اونجوری دیگه خود واقعی رونشون میدی !خودتم به زحمت نمیندازی که امروز جلوی فلانی باید اینطوری باشم ,فردا باید یه جور دیگه و از همه مهم تر و البت سخت تر پس فرداست که باید جلوی اصل کاری باید خود خودت باشی! اونجا هم لابد میگی به یه شکلی می ام که خداش راضی باشه بنده اش کاره ای نیست اما نه خودتو داری گول می زنی.خدارو چه دیدی ,شایدم یه روز اینجوری شد!(وقتی دو مدل کاملا متفاوت ارایش رو هر طرف صورت مد بشه اینم بعید نیست!).

 

اگر به باده ی مشکین دلم کشد   شاید که بوی خیر ز زهد ریا نمی اید

تقریبا از دو سه پست قبلی سعی بر این داشتم که یه کمی شیوه ی گزارش نویسی رو تمرین کنم .خوشحال میشم خطاهای هر متن رو برام بذارید چون مطمئنم سرشار از اشتباه ست اما می دونم که جای پیش رفت دارم.راستی منتظر پست بعدی در رابطه با دروغگویی باشید.اگه موضوعی مد نظرتون هست بگید.


 

نوشته شده توسط زهره شهرابی در ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت


اقا دربست؟

دربست؟کجا میری اقا؟

-شریعتی

-چه قدر میدی ؟
-4500

-بیا بالا

سوار ماشین که شدم بلافاصله شروع کردم به پاک کردن عرق روی صورتم .طاقت نیاوردم به راننده گفتم چه جوری توی این گرما ,سر ظهر کار می کنید؟واقعا خدا صبرتون بده !

-سرش رو به نشونی تاسف تکون داد و گفت چی کار کنیم خانم زن و بچه خرج دارن.

-منم که یه چند روزی داشتم دنبال یه سوژه برا پستم می گشتم !صحبتو ادامه دادم گفتم چرا سر یه کار اسونتر نمی رید؟اخه چرا رانندگی؟

-چه کاری؟ لابد سر پیری بریم بشیم زیر دست یه کی کوچیک تر از خودمون !؟

-بهش گفتم قصد فضولی ندارم اما پول رانندگی کفاف زندگیتونو می ده اونم تو شهری مثل تهران که خودتون میدونید اوضاع چه خبره ؟


 

-گفت کفاف که اصلا ولی نا شکر نیستم , همین که یه لقمه نون حلال سر سفره می برم برام از میلیونی حقوق گرفتن با ارزش تره, همه چی تو خونمون نوبتی (از قسط خونه گرفته تا خرج دانشگاه بچه ها و هزاران خرده ریز دیگه که از بقیه بدتره).


- در همون حین از پنجره که بیرون نگاه میکردم دیدم ماشین بغلی سر تاسر ماشینوبا پارچه قرمز کردن ,راننده که متوجه نگاهم شد گفت :امروز بازی سپاهان و پیروزی. کارو کاسبی کساده کساده !مردم میخ میشن جلوی تلویزیون.

دلم به حالش سوخت اخه یه بازی چه قدر میتونه برای یکی مثل من و تو با ارزش باشه که یکی مثل این اقا براش عزا بگیره .(البته نا گفته نمونه که خود راننده اعتراف کرد تو ی این ساعت منم اگه این ضبط یاریم کنه ار نتیجه غافل نمیمونم).


دیگه نزدیکای دانشگاه بودیم که گفت:" از بچگی بهم یاد دادن که زندگی بدون تلاش از دست رفته است.اینم برای خودش یه کاره دیگه.(راننده یه جورایی حرف پائولو رو زد"زندگی در جست و جوی ارامش از دست رفته است").

-قابل نداره .

-نه بفرمایید.

ذهنم بد جوری درگیر حرفاش بود ,(کارو کاسبی کساده,این چند روزه بگیر بگیره ماشینای بدون بیمه هست,طرح تعویض خودروها ی فرسوده و هزاران بامبول دیگه).


چه قدر میتونه بی انصافی باشه, کسی مسافرکشی رو به عنوان شغل سوم یا نه چهارمش انتخاب کنه ,چه قدر میتونه جای تاسف باشه برای اون دسته از مسافر هایی که سر صد تومن بیشتر یا کم تر با راننده, کارشون به فحش و زد و خورد می رسه.و چه قدر میتونه با انصافی باشه که تو تقویم یه روزی هم به نام روز راننده داشته باشیم!


 

نوشته شده توسط زهره شهرابی در ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت